و دوست داشتن...
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد .
عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا? مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ? بر خلاف غريزه ها ? هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست . عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد :? شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد ?. اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ? ديدار وپرهيز ? زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك ? خود جوششي ذاتي ? است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست . اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از ? آشنا شدن ? است كه ? خودماني ? مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ? ايمان ? در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد . دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند . عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ? فهميدن ? و ? انديشيدن ? نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد .

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در ? دوست ? مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان .
عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.
عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن ،نوتر. عشق نيروئي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ، و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جاودانه آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد كه همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه? در هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند ? كه حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

عشق ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مي ستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را ? انتخاب ? مي كند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج .عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك ? اغفال ? بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روز مرگي كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ، سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن ? همزباني در سرزمين بيگانه يافتن ? است .
در تئاتري ? قهرماني ، در برابر پادشاه ، براي نمايش تيزي و قدرت شمشيرش ، ميله فولادي را گذاشت و با يك ضرب شمشيرش ،دو نيم كرد و همه به حيرت افتادند ، پادشاه حرير لطيف و نرمي را ? كه همچون پاره ابر سپيد صبحگاهي لطيف و سبك ? در هوا رها كرد و پرده حرير در حاليكه همچون توده متراكم رودي در فضا به آرامي و زيبايي و ظرافت روح يك شاعر ، باز مي شد و مي شكفت ، پادشاه ، بنرمي و آهستگي و وقار و اطمينان ، شمشيرش از ميانه آن گذر داد و ، بي آنكه احساس كمترين مقاومتي كند ، پرده حرير دونيم شد و هر نيمه اي در فضا ، بسويي رفت و از عبور شمشير از قلب پرده ابريشمي حرير ، كمترين چيني بر آن نيفتاد و گويي گذر شمشير را از ميانه خويش احساس نكرد ، و شمشير نيز چنان مي گذشت كه پنداري از قلب پاره ابر صبح بهاري ، يا توده سپيد دودهاي سيگار شاعري ، غرقه در اثير خيال ، مي گذرد !
آه ! كه عاجزم از ? الف و نشر مرتب ? ساختن كه عشق كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير . معذورم داريد كه نمي توانم . من حوري ماسينيونم كه در برابر اين چيزها پريشان مي شد . ظرافت ، لطافت ، هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي تر و غير عادي تر و غير زميني تر و غير مفيد تر دارد روح او را ببازي مي گرفت .
اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اينجوري نيست ? پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف مي زدم ! آتش عشق ؟! آنهم در خدا ؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ، سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه بدست آوردن ندارد ، كه بكار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم و اميد ندارد ،كه مرگ و حيات ندارد ، كه قفس ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبير و تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد كه ضرورت و مصلحت و فايده و ?چرا? و ? براي? و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم ? ندارد .آتش است و نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است ?
? اسب ?ها ! بله ، گفتم بعضي روح ها مثل اسب اند . هر اسبي نقطه تحريكي دارد ، گاه اسبي با خشن ترين تازيانه ها اخم به ابرو نمي آورد ، اگر نيشتري هم به بغلش فرو بري حس هم نمي كند ، حس كه مي كند اما تكان نمي خورد . مثل اينكه حس نكرده است . اما همين اسب يك يا چند نقطه اي يا نقاطي بر روي گردنش ، پشتش ، سينه اش ، زير گلويش ، كه با كوچكترين اشاره نوك انگشت كوچك ، ناگهان رم مي كند و همچون پرنده اي كه ناگهان بهراسد ، پر مي گشايد و مي پرد . چنان جنون سرعت مي گيرد كه هر سوار كار ماهري را بزمين مي اندازد ، هر مانعي را كه در سر راهش سبز شود رد مي كند ، جست مي زند كوه و دشت و دره و رود و تپه و ماهور و دريا و شهر و هر چه و هر كس و هر جا را كه هست ، مي برد و مي زند و مي شكند و مي اندازد و مي رود تا ? از پا در آورد ، تا از چشم گم شود ?. و من ، احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب ، اما نه اسب گاري ، در شكه ، و نه اسب سواري و كرايه . اسب بي زين و برهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زدن بر خوي وحشي . نه كه دهنه برنگيرد ، چرا اما بسختي ، به خطر ، دير ? راست است ، خسته كننده اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين ? كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها ? توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه دردناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند بادها را پشت سر گم مي كند و از صداي تندرها ي آسمان سبقت مي گيرد و همچنين تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم فرو مي رود و در يك چشم زدن ، شاهزاده اي در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فراز از سرزمين غربت زمين و گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد ، و از بيم اسارت در چنگ سوداگران و برده فروشان اين سيه بازار ، عزم ديار خويش كرده است به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند ? مي برد ، درگاه بلندي كه بردامنه كوهستان مغروري نشسته است كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش ، خدشه هيچ نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيافتاده و به مزبله هيچ ? فهم ? تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است .

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و ? خود پا? و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .
عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست . اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .عشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما دوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هرگاه آنكه ? دوست داشتن ? را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد و در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد . و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه تعارف و ادا واطوار ، و اين ، هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا ست . كه آن لكه را از روي آينه پاك كن ! تا آينه كه ديگر چهره مرا در خود نخواهد ديد به عبث مي گويد :? آه ! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد ؟ آيا لكه ديگري بر آينه خواهد گشت ؟ نه نه نه ! پس از من ، سراسر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام صحفه آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه بگويم ؟ آينه را بشكن ! ريز كن .
دکترعلی شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 0:29 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 3:26 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
زندگی اجباراست
مرگ انتظار است عشق یکباراست جدائی دشواراست ولی یاد تو همیشه ماندگار است *شکسپیر*
+ نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 23:2 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
بیا تا از باغچهء شهر احساس یه شاخه گل به رنگ عشق بچینیم شعر از: ارشیا
بیا در خواب آرام سحرگاه یه پروانه بنام عشق ببینیم
بیا در ظلمت این شمع روشن کنار بال پروانه بشینیم
بیا تا قطره های اشک عشق را به دریای عمیق عشق بریزیم
بیا با یک نگاه آسمانی دل ستاره های عاشق را ببینیم
بیا تا در ساحل این سرزمین عشق دو دست عاشق هم را بگیریم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق برای قلب پردرد هم...بمیریم
+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 15:9 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

گویند خدا همیشه با ماست...
ای غم نکند خدا تو باشی...
+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:30 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:21 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 0:50 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 16:52 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
از گل پرسيدم : عشق چيست؟گفت : از من خوشبوتر است... از پروانه پرسيدم : عشق چيست؟ گفت : از من زيباتر است... از شمع پرسيدم : عشق چيست؟ گفت از من نوراني تر است... از عشق پرسيدم : آخه تو كي هستي؟ گفت : نگاهي بيش نيستم![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 16:39 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده را نبيني و همرا ه با نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار نمي کشي اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از خودت خونه داري اگر همسرت رو طلاق دادي اما همچنان اجازه نمي دي که اون با کسي ديگه قرار بذاره اکَر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در خارج در چلو کبابي کار مي کني اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي بهت زنگ نمي زنه اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون دي سي راننده تاکسي هستي اگر که ازت سوال کنن where are you from و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته باشي اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ بيفتي اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي کارش و به خوبي انجام مي ده اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني اگر که باور کني که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه اگر که سگ داشته باشي اما اجازه ندي که داخل خونه بياد
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 16:18 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم
۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن
۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!
۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی
+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 3:21 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

+ نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 15:18 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
پیشاپیش ۲۴ خرداد تولد "پسر شجاع" مبارککک
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 11:59 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
خدایا مرا ببخش می خواهم بخوابم و اگر در خواب مردم تمام اسباب بازیهای مرا بشکن تا بچه دیگری با آن بازی نکند
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 11:18 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 12:42 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
!!! دخترا هیچ وقت این کارا روانجام نمی دهند یعنی عمرا انجام بدن!!!
۱.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن
2. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است
4. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن
5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله
6 . هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن
کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی دارن که..مرتبش می کنن
7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن
8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی رن بیرون باورکنین
9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن
10. همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط نگاه بود )
11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن طفلی ها خونه بابا شون همه چی داشتن
12. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و خاکستری بنفش وزرد و قرمز و...
+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 12:22 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام ،
دامني پر كن از اين گل ، كه دهي هديه به خلق ،
كه بري خانه دشمن ، كه فشاني بر دوست ،
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ...
در دل مردم عالم به خدا ،
نور خواهد بخشيد ...
روح خواهد بخشيد ... .
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 10:47 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

غم ممنوع ممنوع
غم ممنوع ممنوع ممنوع
بیاد شاد باشیم....
دنیا دو روزه...
۱ روزش هم جمعه ست.....
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 10:42 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 18:38 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد
به صفحات ديگر نگاه ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از
چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام
تنها يک برگ سفيد باقی مانده،
برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام.... 
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 23:45 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
ويژگيهاي پسران باکلاس برداشتن ابرو به مقدار کافي! کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! شلوار جین که پایین اون تا خورده باشه ! نپوشیدن جوراب ! گم کردن روزهای هفته ! حفظ کردن ماههای میلادی ! بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! گوش دادن موسيقي بدون کلام! نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! اظهار عدم تمايل به ازدواج! تظاهر به عصبي بودن! بحث در مورد مسائل سیاسی روز !
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:55 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
چشمانه خیسم را می بندم شاید اینگونه حضورت را حس کنم
تو در کنار من اما من تشنه لحظه با تو بودن....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:50 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
_____________ @@@@@@___ ______________________ ______________________ ______@@@@@@@@@______ تو رنجهاي مرا نمي شناسي
_____________ @@@@@@___
_____________ @@@@@@___
_____________ @@@@@@___
___@@@@@@@@@@@@@@___
___@@@@@@@@@@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
__@@@@@_______@@@@@___
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
__@@@@@_______@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
__@@@@___________@@@@_
___@@@@_________@@@@__
____@@@@_______@@@@___
_____@@@@_____@@@@____
______@@@@___@@@@_____
_______@@@@@@@@@______
________@@@@@@@@______
______________________
______@@@@@@@@@______
___________ @@@@______
___________ @@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
___________ @@@@______
___________ @@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:39 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:35 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
قبر مرا نيم متر کمتر عميق کنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديکتر باشم.
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و کفن من بنويسيد: اين عاقبت کسي است که زگهواره تا گور دانشبجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنيد! کساني که زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يک آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينکه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبک بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي کنيد قبر مرا بزرگ بسازيد که جايجسدم باشد
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:23 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
تقدیم به تو ....

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 17:12 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
موفق باشید دوستان...
برای دیدن فال خود
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:36 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |
![]()
اشك زماني زيباست كه براي عشق باشد ![]()
![]()
![]()
چشم زماني زيباست كه پر از اشك باشد ![]()
![]()
![]()
عشق زماني زيباست كه براي تو باشد ![]()
![]()
![]()
و تو زماني زيبايي كه براي من باشي ![]()
![]()
![]()

![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:34 توسط پسر شجاع (محسن z+ch) |